X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مددکاری اجتماعی
 
 
تاریخ :  شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1390
نویسنده :  مرتضی دانائی‌فر

 او می خواست یاد بگیرد که چطور گام بردارد، از کدام راه برود. اما تو سکوت کردی و من پشت به او کردم و رفت تا دیگران راه های دیگری به او یاد بدهند، که چگونه گام بردارد و به کجا برود. او می خواست شاد باشد از جنس شادی های ما اما به خاطر اینکه همرنگ ما نبود، تو از او دریغ کردی و من هم چشمهایم را بستم و نادیده اش گرفتم ودیگران به او شادی های توهم زا آموختند.او می خواست که برایش حرف بزنی تا صمیمیت را بیاموزد، اما تو رفتی و من هم او را تنها گذاشتم. او ماند با یک دنیا سئوال. به این ترتیب دیگران فرصت را مغتنم شمردند تا او را ببرند و صمیمیتی از جنس خودشان به او یاد بدهند. او رفت تا امروز کسی نداند که به کجا رفت، چرا رفت و چگونه تا این حد سریع به پرتگاه زندگی نزدیک شد. آری اگر آن روز من و تو دست هایش را می گرفتیم و پا به پای خویش می بردیم ، از زلالی آب ، از شادی های زیبای خود می گفتیم او امروز کنار ما و همرنگ ما بود، جرم او فقط این بود که همرنگ ما نبود. ما خواستیم با فریاد او را متوقف کنیم، اما او به آرامش، نگاه محبت آمیز و به یک سنگ صبور نیاز داشت. او دست هایش را دراز کرده بود تا کمکش کنیم اما من و تو دست هایش را رها کردیم و اودست هایش را به دیگران سپرد تا او را به هرجایی که می خواهند ببرند.

 اما هنوز هم دیر نیست هنوز فرزندان دیگری داریم که به آغوش ما ،محبت صادقانه ما ،توجه ما و... نیاز دارند پس بیایید آغوشمان را باز کنیم ،بی دریغ به آن ها محبت کنیم ،صادقانه به سوالهایشان پاسخ دهیم ،بی منت به آن ها توجه کنیم و... تا دوباره به اینجا نرسیم و چه بهتر باشد اگر هیچ گاه به اینجا نرسیم آری هنوز هم دیر نیست.


مرتضی دانائی فر(مددکار اجتماعی)


تعداد بازدید ها: 234666